دیگه چه جای نعره زدن، خندیدن،نقد کردن، امیدوار بودن، جک گفتن، دلتنگ شدن؟
چه حماسه ی باشکوهی آفریدند مردم ما که امیدوارم برای این تصمیمشان ،هرگز در برابر نسلهای بعدی سرافکنده نباشند
وچه حماسه ای آفریدند مسئولانمان که خودشان هم به " اعجاز " در این انتخابات معترفند
. . . و به دلایل نامعلوم و معلوم دیگری، در این وبلاگِ هنوز به یکسال نرسیده را تخته می کنم
اصلا چه نیازی به وبلاگ، sms، روزنامه، کتاب و هزار جور از این قرتی بازی ها؟ هر اتفاق مهمی که بیفتد اخبار ساعت دو خودش می گوید. مگر این چند روزه که موبایل ها قطع بود ماها مردیم؟ خب پس . . .
تازه مگر من چه حرف مهمی برای گفتن دارم که هی مزاحم سرعت اینترنت بقیه بشوم.
پس خداحافظ ناهید خاله، علیرضا، دانشجوی بابلی، علی کوچولو، کشک وبادمجون عزیز و هر بیننده دیگری که به درو دیوار دور و بر من سر زد

به من نگویید ترسو،نگویید زود جازدی . شاید هم باشم ولی بعضی وقتها بدون اینکه تصور کنی تو علامه دهری، می بینی که دور و برت مبهوت و شگفت زدهء رفتار و اخلاق عده ای ریاکار شدند و به این سادگی ها هم دست بردارنیستند و تا دو کلمه حرف بزنی با پیش کشیدن خدا و قرآن تو را ملحد و مشرک می کنند و تمام.
فعلا و تا اطلاع ثانوی که احتمالا کمتر از چهار سال طول نخواهد کشید . . . خدانگهدارتان
اون روزی که امام فوت کرد، من اول دوم دبستان بودم ولی تا امروز آنچنان غم عمیق ، بزرگ و کاملا واقعی و غیر سفارشی رو بین مردم ندیدم. اصلا خوشم نمی یاد بیخودی قربون صدقه کسی بشم که شناخت زیادی ازش ندارم ولی همیشه چهره امام ، لهجه ش، شعراش و اکثریت قریب به اتفاق تصمیماتش برام خوشایند و تحسین برانگیز بوده و اصولا صورتش موج مثبت بهم می ده.
به شدت و از صمیم قلب توی خودم ، خانوادم ، دوستام ومردم شهرم نیاز به آرامش حس می کنم. اینکه هر شب بخوابی با اضطراب اینکه آیا فردا جنگ می شه یا نه، بنزین قطع می شه یا نه،تورم به آسمون هشتم رسید یانه خیلی سخته . بخدا قسم خسته شدم از ریا و تظاهر و دورنگی و تزویر که ثانیه به ثانیه بیشتر می شه، حالم بهم می خوره وقتی توی مصاحبه استخدامی ازم انواع غسلهای زنانه را می پرسن. متنفرم ازاین همه عوام فریبی.
آقای میر حسین؛
سلام
تو را به جان امام که از منابع موثق می دونم خیلی دوستش داشتی و خیلی دوستت داشته قسم که نه ولی ازت خواهش می کنم
آرامش و لطافتی که توی درسهای معماریت هم خوندی به جامعمون تزریق کن
هیچ وقت سفر استانی نکن. هرگز دوست ندارم برای اینکه بهت بگم مسئولان بی عرضه ای توی استانم هستند،سه ساعت زیر آفتاب بمونم بعدش دو کیلومتر بدوم تا نامه م رو به دستت برسونم. تا حالا نشنیدم امام زیاد توی ایران مسافرت کرده باشه ولی عکسش روی طاقچه خونه ی دور افتاده ترین روستاهای کشور،عزیز ومحترمه. پس قلبت رو به قلبمون گره بزن وهمون تهران بمون و نیا شهرمون تا از اون بالا مثل هیتلر دست تکون بدی و یک ورزشگاه برای پسران و یک ورزشگاه برای دختران . . .( حالم بهم می خوره )
این کلمه بزرگ "کرامت انسانی" که توی تبلیغاتت بود که می دونید چقدر بزرگه؟ خب پس حفظش کنید.
توی دنیا اگر ده تا دادید لااقل هشت تا بگیرید، نه اینکه برای بدست آوردن یک چیز دهها مزیت دیگه رو از دست بدیم اونم سر لجبازی و کوته فکری.
برای بدست آوردن دل جوون ها مبادا چار تا عکس با تیپای فشن بگیری و . . . مبادا
این رو هم که شنیدید اگه فقر از یک در وارد بشه چه چیزهایی از در دیگه می ره بیرون
راستی با این مقدار سرعت اینترنت موافقید؟ با این مقدار ناچیز و باز هم تظاهرمآبانه استفاده از تکنولوژی در کارهای اداری موافقید؟
یک رای می خوام بدم چقدر پر توقعم ولی این رو هم بگم و تموم
نزنی از ریشه کتابای درسی رو عوض کنی ولی یک بازنگری توی کتابهای درسی و اضافه کردن ثروت سواد به فهم دانش آموزان با بکار گیری یک وزیر فهیم و کارشناسانی با ذهنهای اصلاحی، نه انقلابی هم مد نظرت باشه بی زحمت.

ذره ای خشونت،جاه طلبی،ریا ودورنگی توی چهرت ندیدم و فقط به همین دلیل اصلی، رای سبز من برای تو
1- بسلامتی و میمنت ومبارکی و خوبی وخوشی و شادی اولین کسری رو آوردم. به مبلغ نا چیز هفت هزار و پونصد تومن . خیلی قشنگ وناز و تمیز آخر وقت دست در جیب مبارک کرده و سه اسکناس پنج هزاری ، دو هزاری و پونصدی در آورده و به گاو صندوق خر تحویل دادم. این هم از شغل با کلاس کارمند بانکی !

2-یک زوج جوون هستن که بعضی روزا بخصوص بعدازظهرا میان بانک و بین ده تا بیست هزار تومن از حسابشون که اگه اشتباه نکنم هفتصد هشتصد تومن دارن برمی دارن و دوهزار تا سوال هم در مورد سود بانک و کدوم حساب سودش بیشتره می پرسن و می رن. پسره سربازه ، دختره هم هفده هجده سالشه ولی آنچنان با انرژی و گرم و صمیمی در مورد آیندشون فکر می کنن و حرف می زنن که آدم کیف می کنه بخصوص دختره که انگار بیشتر سرش تو حساب کتابه. از ته دل و به شدت براشون آرزوی بهترین ها رو دارم ( یه خورده هم و شاید بیشتر بهشون حسودیم می شه )

3- علاوه بر جناب جومونگ که نقل هر مجلسیه ، اظهار نظر در مورد دستمال کروبی، دماغ رضایی، ادا و اطوارای محمود و اینکه اگه میر بیاد دیگه همه چی کن فیکون میشه داغ داغه .
نمی دونم چرا بعضی ها انتظار دارن اگه هر کی به جای این محمود بیاد می تونه همه چی رو زیر و رو کنه. بازار قول و وعده هم که داغه .از همه اینها بگذریم حمله محمود به بالا و پایین خاتمی و هاشمی و ناطق اون هم با این وسعت و بی پرده خیلی برام عجیب بود. یا این هم یه فیلم دیگه س یا اینکه زده به سیم آخر. خدا آخر و عاقبت این مملکت شلم شوربا رو بخیر کنه.
نکته جالب دیگه جو زده شدن بعضی از ماهاس که بی دلیل و منطق همینجوری علی اکبری می زنیم تو پوز این و با مغلطه کردن از اون یکی طرفداری می کنیم . کاش بعضی ها طرفدار میر نبودن. آدمای داغ بیشتر به درد طرفداری محمود می خورن. طرفدار آزادی و دموکراسی باید متین و محکم و مودب و معتقد باشه. بعضی طرفداری ها از میر دقیقا نتیجه عکس داره. دختره و پسره به دست و گردن همدیگه توی خیابون دستبند سبز می بندن، چار تا آدم مذهبی که اتفاقا اونا هم دل خوشی از محمود ندارن این صحنه ها رو می بینن با خودشون می گن اگه این یارو بیاد با این طرفداراش حتما می خواد کاباره ها رو هم راه بندازه، پس باز همین محمود که لا اقل مسلمونی حالیش می شد بهتره. نقل به مضمون ، دکتر شریعتی می گه بدترین نوع حمایت از یک موضوع، بد دفاع کردنه.
واما در انتها
4- از تمام همشهریان محترم از عمق قلبم عاجزانه تقاضا می کنم در ایام گرم تابستان از دوش گرفتن فراموش نکنند تا آدم توی اتوبوس وتاکسی احتیاج به ماسک شیمیایی نداشته باشه.

با سپاس . . .
خدایا
سلام
حالت خوبه؟ منم خوبم تقریبا. می رم سر کار خدارو شکر ، بعضی وقتها هم چون جدیدم سوتی می دم ولی خب بازم دمت گرم که ما رو از بیکاری و عذابش درآوردی
بگذریم، این عکسه رو دیدم می خواستم یه خواهش کوچولو بکنم اجازه هست؟
میگم که اگه یه وقتی توی دو سه سال دیگه مهر یکیو به دل ما انداختی و احتمالا مهر مارم به دل اون، بی زحمت آخر و عاقبتمون رو مثل این عکسه کن. همین

کاری اگه نداری دیگه خداحافظ
چه موجود عجیب و غریبی است این زن که انگار کعبه و بتخانه اوست و لا غیر
توی شعبه ای که کار می کنم یک همکار به شدت بد عنق و سگ اخلاقی هست که مشتری که هیچی خودمون هم جرات صحبت کردن باهاش نداریم ، اما همین دوست عزیزمون ، خدانکنه یک فقره بانو که یه خرده هم شیکان پیکان باشن وارد بشن، فقط کم مونده از پشت گیشه بلند شه دست وپای علیامخدره رو ببوسه.

پدر سوخته امروز آخر وقت که همه حسابارو بسته بودیم یهو دید یه خانمی با مشخصات فوق، پشت در واستاده، عینهو میگ میگ پرید درو باز کرد و بعد از مقدار کافی فک زدن با بانوی محترمه بدون توجه به اینکه بقیه کارمندا در حال کارای آخر وقتشون هستن و دارن حساباشونو می بندن ، کار مشتری ویژشون رو در عرض سه سوت راه انداختن!
اصولا اگر نبود این بازار عرضه و تقاضا، هیشکی جواب سلام اون یکی رو نمی داد !
خدا زیاد کنه . . .

شیرین لبی شیرین تبار
مست و می آلود وخمار
مه پاره ای بی بندوبار
با عشوه های بی شمار
نیازمندیم
البته با رعایت شرایط وضوابط قانونی و اسلامی
و البته تر
بدون ترس از اختلاف های آینده ودعوا ومرافه های هر روزه و کم شدن علاقه ها و
مامانت اینو گفت و خواهر شوهر بره بمیره و
شوهر زری خانم اینطوریه و
حیف از جوونیم و
...
اصلا نخواستیم
GO TO POST 34
شهرداری مشهد در اقدامی باحال ، پس از اینکه دیوان ارژینال جناب ایرج میرزا را از جمعه بازار کتاب خریداری کرد و فهمید که این ایرج خان خیلی اهل تعارف نیست و در اکثر مواقع از لفظ قلم صحبت کردن بیزاربوده و راست می رفته سراغ اصل مطلب، فی الفور هر چی تابلو به نام ایشان در مشهد بود جمع کرد و همه را به جلال آل احمد که اهل مدرسه و مکه وخلاصه آدم با ادبی بوده، تغییر داد. بهر حال اگر نامه ای به آدرس ایرج میرزا به پست مشهد برسد ، فرستنده را به جرم نشر مستهجن جات، خفت خواهند کرد ، مواظب باشید.

این هم یک شعر از جناب ایرج میرزای سابق ، جلال آل احمد فعلی که نشان می دهد بعضی وقتها حرف حساب هم می زده :
زن گرفتم شدم اي دوست به دام زن اسير
من گرفتم تو نگير
چه اسيري كه ز دنيا شده ام يكسره سير
من گرفتم تو نگير
بود يك وقت مرا با رفقا گردش و سير
ياد آن روز بخير
زن مرا كرده ميان قفس خانه اسير
من گرفتم تو نگير
ياد آن روز كه آزاد ز غمها بودم
تك و تنها بودم
زن و فرزند ببستند مرا با زنجير
من گرفتم تو نگير
خوشي از دست برون رفت و شدم لات و فقير
من گرفتم تو نگير
اي مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم
بستر راحت و نرم
زن مگير ؛ ار نه شود خوابگهت لاي حصير
من گرفتم تو نگير
بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم
مستحق لگدم
چون در اين مسئله بود از خود مخلص تقصير
من گرفتم تو نگير
من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام
خر همسر شده ام
مي دهد يونجه به من جاي پنير
من گرفتم تو نگير
دیشب تو اخبار ساعت ده چشام به طرز فجیعی گرد شد.
خبرنگاره داشت در مورد درست مصرف کردن و اینجور چیزا از مردم می پرسید و این سوال رو از همه هم می پرسید. اینکه می گم همه، یعنی همه ها . همه اونایی که تا چند وقت پیش توی انواع برنامه های رفیق ناباب و اراذل و اوباش بصورت شطرنجی نشونشون می دادن، در کمال آزادی بیان داشتن ابرازعقیده می کردن.
و من فهیدم که هر چیزی برای همیشه که بد وجیز و اَخ که نیست ، یه وقتایی به دلایل معلوم و نامعلومی اتفاقا خیلی هم خوب و حتی از مرحله نهی ازمنکر تبدیل به امر به معروف هم میشن و همه اینها بستگی داره که الان دنیا دست کیه ، امروز چندمه و خیلی چیزهای دیگه !




همه چراغ مطالعه پاناسونیک روشن می کنن پشت میز چوب ایتالیایی یه فنجون قهوه ماداگاسکاری که الا یاایها الساقی براشون ریخته می زنن تو رگ بعدش خاطره می نویسن، اونوقت ما باید رو تخت آهنی پوسیده قیژقیژی با چراغ موبایلی که قاچاقی آوردیمش، سرمون رو بکنیم زیر پتو که هیشکی بیدار نشه خاطره بنویسیم ،اونم کنار این گوریل انگوری که مثل خرس خرناسه می کشه و از بس از صبح رژه رفته ، بوی پنیر کپک زده می ده. چه خاطره ای؟
ارواح امواتمون لیسانس گرفتیم که تو سربازی مثل آدم باهامون رفتار کنن ولی نمی دونستیم اینجا سرباز سربازه چه اکابرش چه پرفسورش. فقط مهندس مهندس به ریشت می بندن و مثل پاریکال ازت کار می کشن بعدشم که مثلا نمی تونی چشم بسته بزنی وسط خال می گن مهندس تو از کجا مدرکتو گرفتی؟ خدایا چرا دوزار شانس توی گل ما نچکوندی که ما هم امریه بگیریم با کت وشلوار بریم سربازی ، صبح بریم ظهر برگردیم خونمون. چار سال غربت کشیدیم بسمون نبود؟ هنوز تازه داشتیم زبون اونارو می فهمیدیم که باز دوسال دیگه انداختیمون اینجا که حداقل باید شش واحد پیش نیاز ادبیات بگذرونی تا بتونی بگی سلام.
وای انگار پاهامو گذاشتن زیر تانک. اولش می گه پاشنه پاتو نکوب شب سر درد و چشم درد می گیری، بعد که نمی کوبی می گه چرا پات صدا نداره، توی پارک که قدم نمی زنی، ناسلامتی رژه می ری مهندس. آخه من چطور با پنجه پام صدای تریلی در بیارم.
خدایا ! جون هر کی دوست داری مارو از اینجا نجات بده . . . نمی دی؟ باشه، لااقل فردا پلومرغه رونش بهم بیفته.
--------------------------------
امروزم اومد، مثل همه روزهای زوج. یه خورده لاغرتر شده، زیر پوش گشادشم پوشیده بود ولی معلوم بود لاغرتر شده. لباس پلنگیشو درآورد تا کرد گذاشت رو زمین بعد کلاهشم از سرش برداشت گذاشت رو لباسش. آدم یاد مدرسه های رزمی تو ژاپن می افته. ساعت گرفتم تا شش وربع دویدن. بعد که اومدن سر صف زبونش افتاده بود بیرون. تازه باید نرمش می کردن. یکی نیست به این رئیساشون بگه آخه ورزش برای سلامتیه نه برای شکنجه دادن این بدبختا.
یه لحظه که داشت از این سه بار خم می شن بعد یه بار می یان بالا می رفت، وقتی اومد بالا فکر کنم منو دید. فقط یه خورده از پرده رو زده بودم کنار ، ولی فکر کنم تو آفتاب اون نوره که افتاد تو چشمش ، سنجاق سر من بود که برق زد، واسه همینم منو دید. یعنی دید؟ خدایا . . .
من آخر نفهمیدم اینا که دوتا ستاره دارن یعنی چی، اونا که سه تا دارن یعنی چی. بابام می گه دوتا یعنی ستوان دو، سه تا یعنی ستوان یک. بعد می گه ستوان یک از ستوان دو بالاتره. آخه یعنی چی وقتی ستاره از دوتا میشه سه تا ، اسمشون به جای دو می شه یک؟ فکر کنم آخرش خونه مون رو از کنار پادگان ببریم ومن این درجه ها رو نفهمم. ولش کن حالا ، پس فردا این آیینه رو می گیرم تو آفتاب بیفته تو چشماش. حالا تو این هزار نفر آدم گمش نکنم خیلیه. اگه شانس منه که نورو می ندازم تو چشم اون شکم گندهه که خیلی ستاره داره. اصلا چرا دخترا رو نمی برن سربازی؟

بدون زن می شه زنده بود ، اما نمی شه زندگی کرد
با زن می شه زندگی کرد ، اما نمی شه زنده بود
آره ؟
چرا ؟
سال 87، در مجموع سال مزخرفی بود. انتظار، صبر، بلاتکلیفی و هزار جور احساس تنهایی و غم آلود، در برابر یکی دوتا خبر خوب، به شدت پررنگ تر و غالب تر بود ولی بالاخره آخر فیلم87 یه بوهایی رسید که انگار بالاخره یوسف جان به کنعان تشریف فرما شدند و گوش شیطون کر، قضیه سرکار رفتنم درست شد و به حدی ذوق مرگ زده شده بودم که تا چند روز هی می خواستم تمام پیرمرد پیرزنای دنیا رو از خیابون رد کنم. (راستی اگه کتابای 18- خونده بودم، فکر کنم می تونستم توصیفات زیبایی از بخشهایی از معاینات پزشکی مربوط به استخدامی، بنمایم که به خاطر حفظ عفت باینری از توضیح آن معذورم وهمین الان هم نگفته خیس عرق شرمم)
بگذریم . . . اما کلید آرزوهای گفتنی وناگفتنی من که سر کار رفتن بود حالا تو دستمه و هرگز حاضر نیستم به هیچ قیمتی دچار اتفاقهای بدموقع و شوم بشم. JUDE رو دیدید؟ تا همه چی خوب و خوش می شه آنچنان شوکی به هیکل داستان زده می شه که دوست داری جیغ بزنی از این همه بد شانسی. من هم می ترسم ؛
می ترسم از اینکه نکنه بالاخره یه بار با این یارو که مثل بُــز هی ماشینشو می زنه جلوی پل خونه مون دعوام بشه و...
یا حتی از وقتی شنیدم این دو سه نفر وبلاگ نویس بیست وچند ساله به خاطر چند جمله نیمچه انتقادی چند روز پیش توی زندان، بر اثر بیماری!! فوت کردند به سرم زد گزینه حذف وبلاگ رو بزنم و خودمو خلاص کنم درست مثل همون روزی که قید روزنامه نویسی رو زدم تا خود شیر و دُم شیر ازم دور شن.
می ترسم از اینکه اگه ازدواجیدم ،چند سال بعدش دورترین مسیر رو برای رسیدن به خونه انتخاب کنم تا کمی کمتر ببینمش و تمام رویاهای صورتی ولیمویی و شکلاتیم بشه تظاهر به زندگی کردن، تظاهر به دوست داشتن و تظاهر به زنده بودن.
می ترسم از مرگ. نه از خود مرگ که از مرگهای یهویی و بد موقع و بیخودی . اگه همین چند روز پیش که یازده شب از عید دیدنی های مسخره برمی گشتیم، دو ثانیه دیرتر به بابا می گفتم قرمزه و اون دو ثانیه دیرتر می زد روی ترمز ، اونوقت...

خدایا خودت می دونی نه تنها نازک نارنجی نیستم بلکه نسبتا پوست کلفتی دارم و توی همین چند سال هم کمی تا قسمتی نفسها رو توی سینه حبس کردی و ماهرانه که نه ولی بندباز آماتوری شدم. اما حالا و برای همیشه ازت خواهش می کنم اگه قراره یُـسر نصیبم کنی تا خرخره توی عُـسر غرقم نکن گرچه گفتی بعد از عُـسر، یُـسر می دی ولی روی خرخره تاکید می کنم. من هم قول می دم با تمام کنجکاوی ها و ماجراجویی های هرچند اندکم ، حواسم جمع تر باشه تا دلیل همه مشکلات ، بشه آزمایش تو نه بی توجهی من .
از اینکه عید داره می آد تنها به دودلیل خوشحالم؛ یکی جمع شدن بخاری ها که دیگه لازم نیست هی من کمش کنم ، هی بابام زیاد ویکی دیگه سالنامه های نوروزی روزنامه ها ومجلات که معتاد وار از خریدن وخوندن و آرشیو کردنش کیفور میشم، البته دیدن دوباره مهران مدیری که امیدوارم نویسنده هاش پسرفت نکرده باشن هم خوشمزه س.
اما درکنار این چند تا دلخوشی کوچولو، هزارتا مورد ناجور باعث میشه آرزو کنم کاش لااقل پنچ شش روز اول عیدو می رفتم بورکینافاسویی جایی که رنج وعذابم کمتر بشه. دید وبازدیدهای مسخره که چند ساله با این رسم مسخره تر " جلوس " به مرز افتضاح رسیده. یعنی یک خونواده توی یک روز معین بشینه توی خونش و بقیه قبیله با تمام قوا طی یک عمل رفع تکلیفانه ، بریزن سرش و بعد از نیم ساعت ، گلادیاتورها به سمت یک خونه دیگه بدو بدو کنن. با این توصیف، در یک روز ممکنه شصت وهفت بار دایی وخاله ومادربزرگ وخلاصه سر وته فامیلو ببینی و دچار احساس " جون مادرت بسه " بشی وحس کنی واقعا تا یکسال شارژ صله رحمت پر شده و دیگه نیازی به رفت وآمد تا عید بعدی نیست. دراین دید و بازدیدها ، مشکل بزرگ من اینه که باید به این سوال خیلی محتمل که : "خب آقا رضا بالاخره چی شد؟ " جواب بدم.
آقایان . . . خانمها . . . دورتان بگردم ، من پس از گذراندن دوران پربار دانشگاه و تجربه پر برکت سربازی ، یکساله همچنان علاف "بله" گفتن ادارات دولتی و کشف وشهود با سازمانهای خصوصی هستم. شما هم این موضوع را بهتر از من می دانید، پس شما را به ارواح عمه هایتان بی خیال شوید و بیشتر با من درباره وضع هوا صحبت کنید لطفا.
مشکل بعدی گرچه مشکل من نیست و لی احساسی ست که در میزبانان ایجاد می کنم ؛ " یارو بیست وپنج شش سالشه ولی همچنان دستش تا آرنج تو جیب باباشه. . . نره غول . . . حالا باید بهش عیدی بدیم یا نه ؟"
حالا عیدی گرفتن با سه متر ونیم سبیل در جمع گروه سنی الف دور و بر یک جور عرق سرد به تن آدم می نشاند ، نگرفتنش هم یک جور. بیچاره صابخونه که عجب تصمیم سختی باید بگیره . . . بیچاره خودم با این همه معذب بودنم.
با این همه، عیدتون مبارک . . . سال گاوتون پر شیر .
در حکایت مفروض ما، سه شخصیت حضور دارند :
آقا، خانم و مادرخانم
والبته یک اتومبیل که این سه نفر قصد دارند با آن به مقصدی بروند. ضمنا هر سه هم گواهینامه رانندگی دارند. حالا اگر فرض کنیم هر کدام از این سه، پشت رل بنشینند، دو نفر باقیمانده چهار حالت برای نشستن در ماشین خواهند داشت ( هر دو در صندلی عقب، هر دو در صندلی جلو و یا یکی عقب یکی جلو که خودش دو حالت دارد)
شما فکر می کنید با انتخاب کدامیک از این دوازده شیوه، همه جنبه های عقلی، منطقی، احساسی، احترامی، ابتکاری، استراتژیکی و . . . بهتر وبیشتر رعایت می شود؟
زمان و مکان و روحیات و نیازهای شخصیت ها هم به سلیقه خودتان !
یکی از مزایای ازدواج دیرهنگام مردان، اینست که گلویشان در آینده پیش عروس پسرشان گیر نمی کند .

Damage را دیدم با یک فیلمنامه جذاب و بازی خوب ژولیت بینوش
یادم نیست در کدام روز ودر کدام محضر خطبه ای میان من و او خوانده شده باشد
ولی حالا ماههاست که این بالش پر ، هم آغوش وهم صحبت من شده است و انصافا هم خوب مونسی است
جدیدا من که حرف می زنم هیچ ، او هم با تمام کم حرفی گذشته اش درددل می کند
دنیای داریم من و بالش نازنینم . . .

We never get what we want
Never want what we get
Never have what we like
Never like what we have
We still live
We still love
We still hope
THIS IS LIFE
دارم فکر می کنم از کجا شروع کنم ولی نمی دونم . به شدت گیج وکلافه م. از این همه دروغ و ریا و پز عالی وجیب و یا در واقع مغز خالی که دور وبرم می بینم و انگار من هم خواسته یا ناخواسته باید در این جو پر از نیرنگ، همرنگ بشم.
خیلی کشته مرده نود فردوسی پور نیستم ولی وقتی می بینم با یک تلفن آقایان بالادستی پر بیننده ترین برنامه تلویزیون در مرز تعطیلی قرار می گیره حالم گرفته می شه. اتهام و تهدید به تعطیلی به خاطر اینکه چرا نود بررسی کرده که فدراسیونی که یک دونه از تیماش، در هیچ زمینه ای (زمین، قرارداد،انتخابات،درآمدزایی، امکانات،هوادار و . . . ) یک اپسیلون حرفه ای نیست و برنامه ریزی توی اون معادل پشمه چطوری شده برترین فدراسیون آسیا؟ اینکه نود یه جاهایی زیادی زرد شد و یا تند رفت یا بیش از حد حاشیه پردازی کرد( حاشیه سازی نکرد ، حاشیه وجود داشت که پرداخته بشه) کاملا درسته ولی اینکه به جای اصلاح ونقد، با استفاده از یک نیروی لایزال نامرئی که بتونه با یک تلفن همه چی رو کن فیکون کنه و مخابرات هم که حالا به یک سلاح امنیتی اطلاعاتی کاملا مطیع تبدیل شده سیستم مسابقه شو قفل کنه، یعنی اینکه ما دست بابای مافیا رو هم از پشت بستیم وخودمون خبر نداریم.
آقای رئیس جمهور محبوب در آخرین کنفرانس مطبوعاتی فرمودن ما در حال حاضر، در کشورمون " آزادی نزدیک به مطلق " داریم و دقیقا در همون کنفرانس(26 دی 1387) تنها سه روزنامه کیهان، اطلاعات و اقتصاد پویا فرصت سوال پیدا کردند!
دیشب که مراسم تحلیف اوباما برگزار شد خیلی از تلویزیونهای دنیا اون رو به طور مستقیم پخش کردن که البته ما که جشنواره فجر خودمون رو هم سه شب بعدش، یک ربعشو پخش می کنیم، انتظار پخش زنده نداشتیم (چرا؟) ولی اینکه لااقل در اخبار صبح چهارشنبه لااقل توی دوسه تا خبر مهم بهش اشاره بشه زیاده خواهی نیست . ولی هرچقدر سر وته شبکه بین المللی خبر رو نگاه کردیم ...
از دوستم توی گزینش یکی از ادارات دولتی همین چند هفته پیش در ضمن بررسی تمام زیر وبم احکام و نجاسات وشکیات و کفن مرده چند تکه س، پرسده شد: شما در انتخابات باشکوه مجلس که اوایل تابستان برگزار شد(دوستم می گه فکر کردم می خواد بگه شرکت کردید یا نه ولی گفت) به چه کسانی رای دادید؟ دقیق لطفا نامشون رو بگید.
بعد از 30سال که به یک جایی از کشور آب لوله کشی می رسه " ورزشکاران، دلاوران" پخش می کنیم و درعین حال آمار بیکاری رو در اروپا وآمریکا ثانیه به ثانیه دنبال می کنیم و تمام برف و طوفانهایی که اونجا بیاد با خبر فوری وسیصدبار در روز به سمع ونظر ملت می رسونیم که ببینید اینا چه فلک زده هایی هستن.

هنوز هم منفجر می شم وقتی یادم می یاد توی نماز خونه دبیرستان، بغل دستیم گفت کنار من نماز نخون من احتیاج به غسل دارم. ولی از ترس ناظممون که یکی یکی بچه ها رو می چپوند توی نماز خونه اومده بود نماز بخونه . چون حوصله غرغر باباش رو نداشت که بگه " ناظمتون زنگ زده نماز نمی خونی "
من ایرانیم، مسلمونم، وطنم رو دوست دارم، می دونم 8سال جنگ داشتیم(چرا 8سال رو هم فعلا کاری ندارم) و کلی عقب افتادیم وکلی شهید دادیم ولی نمی تونم بفهمم چرا این همه سانسور بیخودی و بی جهت داریم که سینه مانکنها رو می برن که ما منحرف نشیم و یه مدتی نمی شه " زنجان" رو سرچ کرد ولی گور پدر سن ازدواج که رسیده به شونصد سال؟ نمی تونم بفهمم چرا یک مطلب غیر سیاسی طنز که برای روزنامه می نویسی بعد از کلی خط قرمز کشیدن از بیست خط می رسه به ده خط و درعین حال به همون هم که راضی می شی ، صبح توی روزنامه یک مطلب شش خطی می بینی؟ بعدشم بهت می گن اگه می خوای بی دردسر زندگی کنی، روزنامه رو ببوس وبذار کنار. اونوقت روت نمی شه بگی من هم با همون چارتا جکی که می نوشتم در حال حاضر به طور خود خواسته از نوع اجبار، ممنوع القلمم!!
نمی تونم بفهمم چرا هم خدمتیم که خیلی خوب می شناسمش! به خاطر کارت فعال بسیج باید شش ماه از خدمت سربازیش کم بشه و اون یکی دوستم به خاطر سنی بودنش براش بهانه تراشی می کنن و نمی تونه کار مورد علاقه شو بدست بیاره؟ نمی تونم بفهمم چرا روی واقعیاتی که توی خوابگاههای دخترانه وپسرانه می گذره یه چادر گنده انداختیم و می گیم هیچی نیس، شما سیاه نمایی می کنید؟
چرا این جوونای آزاده و آینده ساز وهمیشه در صحنه اینقدر دنبال فیلمای صحنه دار می گردن و مهمترین موضوع سرچشون انواع کافهاست؟
چرا حرف از آزادی که میشه فوری می گن اینا می خوان روسریشونو بردارن وکاباره ها رو دوباره راه بندازن وچیز مستی کنن حالا هی الکی آزادی آزادی می کنن؟
چرا دیگه قهرمان ما، پتروس ودهقان فداکار نیستن و به جاش اگه می خوای راهها برات صاف بشه، باید عکس چوپان دروغگو رو بزنی به دیوار اتاقت و انواع لوازم گریم دم دستت باشه که ظاهرت رو سه سوته از این رو به اون رو کنی؟
آقای رئیس جمهور عزیز خدا خیرت بده به خاطر کارای خوبی که کردی یا نکردی ولی خواهشا انصافا وجدانا ، منت آزادی اونهم " در حد مطلق " رو به سر ما نذار که خدا وکیلی این یکی دیگه خیلی سنگینه.